گذر از ایام؟! (یا چگونه کائنات آدمی را به سخره می‌گیرد)

حالا چند روزی از شروع جنگ گذشته.
وضعیت کار بصورت تعلیق در اومده.
اینترنت نیست و من تمام پروژه ها رو استاپ کردم.
هر روز میام کافه و فرانسه میخونم. دلنشینه!
داره به مغزم میزنه که شاهنامه رو هم شروع کنم. آخه وقت زیاد دارم. چند تا مقام دیگه‌ی خراسانی هم یاد گرفتم.
جلسات تراپی رو با تراپیست قدیمی دوباره شروع کردم (میدونم خلاف باورهام بود ولی چاره‌ای نداشتم). باید براش یک عدد انتخاب کنم. بازیکن شماره‌ی X.
بنظر میاد ج.ا موندگاره و من مجبورم سربازی رو به سخت ترین روش ممکن بگذرونم. تمام امیدها و تلاش هام بی نتیجه موند.
همین. روزگار همینقدر آروم و بدون آینده‌ی روشن میگذره. اما یک چیز برام جالب بنظر میاد. اینکه در این وضعیت که همه چیز استاپ شده (اینترنت٬ بازارها٬ کلاسها٬…) من یکی فرصت بیشتری دارم تا به بقیه برسم. میخوام بگم انگار تا امروز فرصت ها در اختیار دیگرانی بوده که منابع بیشتری داشتند و از زمان شروع جنگ فرصت‌ها برابرتر شده. می‌دونم دارک و مضحک به نظر میاد ولی این حسیه که تو این دو سه هفته با من همراهه. منی که هر روز بیش از ۱۴ ساعت رو به کار کردن می‌گذروندم و وقت نمی‌کردم به خودم فکر کنم حالا دارم آروم آروم چیزهایی که تو لیست داشتم برای انجام دادن رو انجام میدم. همین!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *