بی رنج

احساسات می‌گذرند، رنج می‌ماند

زمانی بود که فکر میکردم باید فیلم بردار بشم. دقیقا وقتی که دوربین فیلم‌های ترنس مالیک رو مثل یک روح ناظر و رها می‌دیدم. نشد و نشدم. سال سوم دبستان هم وقتی انشای معروف “دوست دارید در آینده چه‌کاره شوید” رو ازمون خواستن کاملا مغرور و متفاوت نوشتم سفالگر. این حس آمیختگی با گِل هم …

اندرونیِ احوالات – دوم (I am lost)

و ذالنون اذذهب مغاضبا بعضی شب‌ها همراه بابا دبه‌های عسل را پر میکنم. و به این فکر میکنم که یک انسان در حدود ۶۰ سالگی خود با چه انگیزه‌ای این‌طور کار میکند. انگار همه چیز را پشت کار پنهان میکند. کار و کار و کار. قدیم‌تر ها از عشقش به بزرگان دین شنیده بودم. وقتی …

اندرونیِ احوالات – یکم (فقدان)

کارگران مجبور به کارند این روز‌ها در شرکتی در دانشگاه فردوسی مشهد مشغول به کارم. همه چیز خوب است انگار. دانشگاه و دانشجوها من را به ده سال پیش می‌برند. ایده ها و انگیزه های جدید. شروع بلاک چین و ترکیب کردنش با همه چیز. هم صحبتی با مسلم و رفتن به سمت انرژي های …

و رنج عشق همه این است…

در این واپسین دقایق سال وحشت و خون همه‌ی نگاهم به حضور بهار است و در برزخی از امید و ناامیدی غوطه‌ور شده ام. به اتصال و نخ اتصال و انتهای آن نخ فکر می‌کنم. من دیگر با هیچ موجودی اتصال ندارم. امیدم به عشق بود که آن هم همه رنج و رنج و رنج. …

پوست انداختن . [ اَ ت َ ] (مص مرکب ) از پوست دررفتن. سخت رنج دیدن . رنجی فراوان بردن برای نیل بمقصودی .سخت تعب بردن از درازی یا سختی کار یا راه یا هوا

بعد از الف پائولوکوئیلیو، روزها در راه شاهرخ مسکوب قشنگ‌ترین خاطره نویسی یا حتی حدیث نفسی بود که خواندم. از پیشگفتار: روزهای عمر در ما می‌گذرند بی آنکه دیده شوند. از بس همزاد همدیگرند. همه تکرار یک نُت و یک تصویر مکرر که نه شنیدنی است و نه دیدنی. عبور شبحی بی صورت و صوت …

و جنگ باوجود‌؛ کشیدن آهی! که باز دنیا هست

باید سریعتر برمی‌گشتم به خانه و تمریناتم را برای فردا آماده می‌کردم. هنوز در فکر صحبت های شب گذشته بودم. در باب عشق. آیا من اشتباه می‌کردم و دلایلم برای عشق ورزیدن کافی نیست؟ حوصله پیاده رفتن ندارم. سوار اتوبوس شدم. فیدیبو را باز کردم. عشق را جستجو کردم. در باب عشق و فلسفه عشق …

تو بازَم اَجـَنگیدِی، وا دیو و دَد و آدَم

دکتر عزیزم توصیه کرد به خواندن کتاب های وجودگرا. از این باب عصر جمعه دیالوم به دست راهی کافه آفتاب شدم. خبر آمده که شهردار و شهرداری بی کفایت مشهد قصد تعطیل کردن کافه را دارد. این آخرین دیدارم با آفتاب است. گل اندام سفارش می دهم. کنجی می نشینم و شروع به خواندن می …

من هر طرف که دیدش جز وحشتش نیفزود

«لوب جلویی» مغز من صبح زود و آخر شب فعال می شود. بدین صورت که برای احیای قنات ها, کشاورزی شهری, تولید جریان الکتریکی از ارتعاش گرافن و کلونی نانو ربات های زیست سازگار ایده پردازی می کند. «لوب عقبی» اما مشغول طرح لحظات لذت بخش با معشوقه ام است. صبح ها کمی ساز می …

آن «بامیان» و این «ایزل آو من»

دیگر نتوانستم برای ننوشتن تمرین کنم. من که نویسنده خوبی نیستم و اینجا را برای برون ریزی احوالات ساخته بودم حالا چند هفته ای بود که دست از نوشتن همین خرده پاراگراف های کوتاه کشیده بودم. اما امشب دیگر نتوانستم. همین چند ساعت پیش یکی دیگر از دوستانم رفت. احتمالا برای همیشه. یکی از هزاران. …