بی رنج

To be shelter

امین تو یکی از شب های سفر توی ماشین دیالوگ باکس رو پخش میکنه. دختره از مهاجرت میگه و اینکه خونه‌ی یکی از دوست‌هاش براش حکم پناهگاه رو داره. گریه ام میگیره. عجیب قشنگه این کلمه. امن ترین حالت بودن یک چیز یا کسی میشه پناهگاه. صادق میگه آخرین پناهگاه قبره. همیشه یک پله جلوتر …

وُدّ / وَدّ / وِدّ

روی لبه‌ای حرکت کردن. با همه همراه شدن. مرد را آخ نگفتن. عاشق بودن و عاشقانه رفتار نکردن. شکایت‌ها به ناکجا بردن. به حضور و خلوت افتادن. خیالات را راهی کردن. دل را به دام بلا سپردن یا چیزی شبیه به آن. درد را برای خویش بازگو کردن. نشنیدن. سکوت را به وجود خویش ضمیمه …

اندرونی احوالات – ششم ( می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش)

صبح با ندای « فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّيْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ » بلند میشم و تا خود درب غربی دانشگاه تو مغزم زمزمه می‌کنم. خدا هم ول کن ما نیست انگار. عصر از مسیر دیگه‌ای برمیگردم. از درب شرقی به سمت میدان نیکوکاری. توی تاریکی شب انگار که وارد منطقه ۵۱ شده باشم. همینقدر ترسناک. چیزی …

اُخرُج مِنّا

به دکتر میگفتم، نیازهام منو کند کرده. فکرمو درگیر کرده. اجازه نمیده رشد کنم. میگه نیاز همیشه هست. ارضای نیازه که نیست و تو رو اذیت میکنه. میگم معادله برای من واضحه. انرژی گذاشتن برای ارضای نیاز دیوونه ام میکنه. پس بزار نیاز رو نادیده بگیرم. یادم بده که مثل یک بُت سنگی در مقابل …

تار از توت و گردو ساخته میشه

صداش می‌کنیم مامان. خاله‌ی مادرم. پریروز برای بار دوم سکته کرده و توی بیمارستان بستری شده. امروز مادرم رفته بود عیادتش. سر شام از مامان خاطره‌ای میگه. روز فوت بابا یعنی پدربزرگ مادرم توی حیاط خونه‌ی قشنگشون که درخت توت داشت و حوض و چند تا دالون، مادرم رو می‌بینه و به مادرم میگه تنها …

اندرونی احوالات – پنجم (مجمع دیوانگان)

ساعت ۶ صبحه. توی کافه سیدهاشمی نشستم. شجریان ببار ای بارونو میخونه. شت! گریه‌ام میگیره. بار دیوانگی رو به دوش کشیدن سخته. یار دیوانگان بودن سخته. سعی میکنم به ادامه روز فکر کنم. دیزاین دیتابیس، مینت آی پی، جلسه و صحبت و کار و کار و کار. خودم رو به کار نزدیک میکنم و از …

اینطور است که مارا همه شب نمیبرد خواب

امروز تو راه شرکت پسری سی و چند ساله با معلولیت ذهنی خفیف جلوم رو گرفت. همونجور که میخندید (از شیرین‌ترین خنده‌هایی که تو عمرم دیدم) با دندونهای یک در میون خالی و موهای بور و کوتاه و نگاهی که شاید تا آخر عمر یادم نشه، ازم پول خواست و یک خودکار. نداشتم بدم. نه …

آهی که هیچگاه برون نشد

نوشته بود که “در سَرَم مِسگران راسته‌ی حاج عبدالعزیز سکنا دارند و تو”. و امان از تو که انتزاعی ترین اتفاقی. همه چیز از اول باید نوشته بشه. من به اندازه کافی چشیدم طعمش رو. بیشتر از این برام تلخی داره. بیشتر از این به وجود خودم شک میکنم که مگه میشه انقدر نشدن رو …